محمد اعظم خان ( ناظم جهان )

22

اكسير اعظم ( فارسى )

اگر بسيار گرم يا بسيار سرد باشد مانع از استفراغ بود بهر آنكه در وقت بسيار گرم رطوبات تحليل پذيرد و ارواح و قوى ضعيف گردد و در بارد بسيار رطوبات جامد قليل المقدار بود و در ربيع و خريف بدن احتمال استفراغات و تناول ادويه قوى مىنمايد از آنچه در شتا و صيف متحمل آن نمىشود و از استفراغ مفرط در هر حال حذر كنن و خصوصاً در حال شدت حرارت تا اعراض رديه پيدا نكنند و استفراغ خون كثير در حر شديد مورث غشى صعب مىگردد و در برد شديد الافعال طبعى از آن خفيف مىشود مگر آنكه بدن به هر حال متحمل استفراغ در برد زياده مىباشد از آنچه در حر بود . و اما حال هواى بلد پس در بلد جنوبى بسيار حار استفراغ حرام بود بهر آنكه تحليل ارواح و ضعف قوت‌ها مىنمايد و اكثر مسهلات حاراند و اجتماع دو حرارت غير محتمل بود . و ايضا قوت در آن ضعيف مسترخى باشد و استفراغ محلل ارواح و قوى است . و ايضا حرارت خارجى جذب ماده به سوى خارج كند و دوا جذب آن به سوى داخل نمايد پس مجاذبهء قوى افتد و عمل دوا باطل گردد و بلد شمالى بسيار بارد . و ايضا منع از آن كند بهر آنكه مسام در آن متكاثف بود و اخلاط مستعصى . و اما عادت استفراغ پس قلت عادت از آن منع كند و اين بنا بر معتاد بودن طبيعت او به دفع رطوبات بدن او از جهات ديگر باشد . و ايضا چون معتاد بدان نباشد گاهى غثيان و غشى افتد بهر آنكه اين امر خلاف عادت بود . و اما صناعت پس اگر كثير الاستفراغ مثل خدمت حمام و حماليت باشد از آن منع كند . و بالجمله هر صناعت متعب منع از استفراغ نمايد بهر آنكه مقتضى قلت رطوبات بود . و بايد دانست كه در هر استفراغ رعايت اين امور خمسه مقصود باشد : يكى استفراغ چيزى كه استفراغ او واجب بود تا تنقيه بدن از آن كرده شود و لا محاله عقب او راحت حاصل شود به سبب زوال موذى و دغع چيزى كه ثقل بر طبيعت آرد مگر آنكه عقب او ماندگى اوعيه به سبب مرور مواد بر آن عارض گردد و يا ثوران حرارت يا حمى يوم به سبب اندفاع رطوبات غائره آن سيما چون استفراغ از مواد بارد رطب كنند و سيما چون به ادويه حاره نمايند و تشنگى حادث شود و در آن هنگام از شرب آب سرد منع كنند و يا مرض ديگر كه ادويه مسهله را لازم بود مثل سحج اسهال امعا را و تقريح ادرار مثانه را به سبب مرور خلط حاد صفراوى بر آن هر دو . و هرگاه چيزى از اين امور بعد استفراغ اتفاق افتد گمان نبايد كرد كه اين استفراغ نافع و صواب نباشد چه آن اگر چه نافع باشد نفع او در ابتداى حال بعد استفراغ بنا بر عروض عوارض مذكوره محسوس نشود بلكه گاهى فى الحال قبل احساس راحت مؤدى به زوال اين عارض گردد بعده چون عارض زوال پذيرد راحت تابع استفراغ محسوس شود و در اين هنگام منافع استفراغ ظاهر گردد . دوم رعايت جهت ميل او نمايند تا از آن جهت استفراغ آن كرده شود بهر آنكه اين سهل‌تر باشد و طبيعت را كلفت كمتر آرد چنانچه اگر مريض را غثيان باشد دلالت بر ميل ماده به سوى فوق نمايد پس مادهء او بقى اخراج نمايند . و اگر مغص باشد بر ميلان به سوى اسفل دلالت كند به اسهال خارج نمايند . و بقراط گويد كه علاج مادهء سر به غرغره و علاج مادهء امعى به حقنه و علاج ماده عروق به فصد و علاج در جلد به عرق نمايند و اين بهر آن است كه طبيعت در بدن است و غايت امر طبيب آن است كه غير از آنكه از استيلاى مرض باشد مثل توجه صفرا به سوى دماغ در حميات صفراوى كه در اين هنگام به مثل حقنه لينه به سوى اسفل مائل گرداند و تقويت دماغ نمايد تا اختلاط عقل عارض نگردد و نزله چون ميل به ريه كند به سوى بينى به مثل تعطيس متوجه گرداند به رعايت ريه بنا بر شرافت آن . سوم رعايت عضو مخرج از جانب ميل چيزى كه استفراغ او واجب بود مثل باسليق ايمن براى امراض جگر نه قيفال ايمن بهر آنكه اين هر دو اگر چه در اتصال به جگر مشترك‌اند ليكن باسليق ايمن قريب تر از جگر است و باسليق انيسر محاذى جگر نيست پس اگر در مثل اين خطا كنند و اخراج ماده از غير او نمايند گاهى خطر آورد بهر آنكه خونى كه مادهء مرض نيست خارج شود و قوتها بدان ضعيف گردد پس مرض مستولى شود و مادهء مرض بالدفع حركت كند و واجب است كه عضو مخرج خسيس‌تر از مستفرغ عنه باشد تا ماده به سوى اشرف ميل نكند . و ايضا واجب است كه مخرج او طبعى باشد مثل اعضاى بول براى حدبهء كبد و امعا براى تقعير او و گاهى عضو كه از آن مواد دفع كنند عضوى باشد كه استفراغ از طريق آن واجب بود ليكن آن را مرضى باشد كه از آن خوف از مرور اخلاط بر آن كرده شود مثل امعايا مقعد كه چون مواد مجتمعه در تقعير كبد از آن مندفع شود و به امعا سحج يا به مقعد قروح بود كه از مرحله آن مواد بر آن ضرر يابد پس به اسهال دفع نكنند و به مائل گردانيدن او به سوى حلق مندفع شود كه گاهى از آن خوف خناق بود پس بايد كه همه مواد چشم به سوى آن دفع نكنند مثلًا نعرغر و بلكه در مثل اين رفق نمايند و تفريق مواد كنند چيزى به حجامت ميان دو شانه و چيزى به فصد سررو و چيزى به اسهال